job job job job job                                                                                                                                                           

داستان ساخت مسجد جمکران

متاسفانه نمی شود به راویان این داستان ها اعتماد کرد چون بسیاری از این داستانها و روایت ها دور از خرد ساختگی یا بر پایه پندار و وهم شخصی است و یکی از عوامل عقب ماندگی ملت ایران و مسلمانان همین داستان ها و روایت هاست. اما درباره این داستان قضاوتی نداریم بر عهده خود خواننده است. ولی در هر صورت، این مسجد دیگر مقدس و به نام امام زمان است.

در كتاب بحارالانوار جلد 53 صفحه ى 230 و كتاب « نجم الثاقب » و كتاب « مونس الحزين » و كتاب « تاريخ ق م » درباره چگونگی ساخت مسجد جمکران این چنین آمده است:
فرمود : من در شب سه شنبه « حسن بن مثله جمكرانى » شيخ عفيف و صالح « جمكران » در منزل خود در قريه ى هفدهم ماه مبارك رمضان سال 393 هجری قمری خوابيده بودم، ناگهان در نيمه هاى شب، جمعى به درِ خانه ى من آمدند و مرا از خواب بيدار كردند و گفتند : برخيز كه حضرت بقية اللّه امام مهدى (عليه السلام ) تو را مى خواهند.
من از خواب برخاستم و آماده مى شدم كه در خدمتشان به محضر حضرت ولى عصر (عليه السلام) برسم و خواستم در آن تاريكى پيراهنم را بردارم، گويا اشتباه كرده بودم و پيراهن ديگرى را برمى داشتم و م ى خواستم بپوشم، كه از خارج منزل از همان جمعيت صدائى آمد كه به من م ى گفت: آن پيراهن تو نيست، به تن مكن ! تا آنكه پيراهن خودم را برداشتم و پوشيدم، باز خواستم شلوارم ر ا بپوشم، دوباره صدائى از خارج منزل آمد كه : آن شلوار تو نيست، نپوش ! من آن شلوار را گذاشتم و شلوار خودم را برداشتم و پوشيدم.

و بالأخره دنبال كليد درِ منزل مى گشتم، كه در را باز كنم و بيرون بروم، صدائى از همانجا آمد، كه مى گفتند: درِ منزل باز است، احتياجى به كليد نيست.
وقتى به درِ خانه آمدم، ديدم جمعى از بزرگان ايستاده اند و منتظر من هستند ! به گفتند. « مرحبا » آنها سلام كردم، آنها جواب دادند و به من
من در خدمت آنها به همان جائى كه الآن مسجد جمكران است، رفتم.
خوب نگاه كردم، ديدم در آن بيابان تختى گذاشته شده و روى آن تخت فرشى افتاده و بالشهائى گذاشته شده و جوانى تقريبا سى ساله بر آن بالشها تكيه كرده و پيرمردى در خدمتش نشسته و كتابى در دست گرفته و براى آن جوان مى خواند و بيشتر از شصت نفر در اطراف آن تخت مشغول نمازند!
اين افراد بعضى لباس سفيد دارند و بعضى لباسهايشان سبز است.

عليه السلام ) بود مرا در خدمت آن جوان كه ) « خضر » آن پيرمرد كه حضرت ارواحنا فداه بود، نشاند و آن حضرت مرا به نام خودم صدا زد و « بقية اللّه » حضرت فرمود:
مى گوئى تو چند « حسن مسلم » مى روى به « حسن مثله » سال است، كه اين زمين را آباد كرده و در آن زراعت مى كنى. از اين به بعد ديگر حقّ ندارى در اين زمين زراعت كنى و آنچه تا به حال از اين زمين استفاده كرده اى بايد بدهى تا در روى اين زمين مسجدى بنا كنيم!
بگو: اين زمين شريفى است، خداى « حسن مسلم » و به تعالى اين زمين را بر زمينهاى ديگر برگزيده است و چون تو اين زم ين را ضميمه ى زمين خود كرده اى خداى تعالى دو پسر جوان تو را از تو گرفت ولى تو تنبيه نشدى و اگر از اين كار دست نكشى خدا تو را به عذابى مبتلا كند كه فكرش را نكرده باشى.

من گفتم : اى سيد و مولاى من ! بايد نشانه اى داشته باشم، تا مردم حرف مرا قبول كنند و الاّ مرا تكذيب خواهند كرد.
فرمود: ما براى تو نشان ه اى قرار مى دهيم، تو سفارش ما برو و بگو : با تو بيايد و « سيد ابوالحسن » را برسان و به نزد آن مرد را حاضر كند و منافع سالهاى گذشته ى اين زمين را از او بگيرد و بدهد، تا مسجد را بنا كنند و بقيه ى مخارج به ناحيه ى اردهال كه ملك ما « رهق » مسجد هم از را وقف « رهق » است بياورد و مسجد را تمام كنند و نصف اين مسجد كرديم تا هر سال درآمد آن را براى تعميرات و مخارج مسجد بياورند و مصرف كنند.
و به مردم بگو : به اين مسجد توجه و رغبت زيادى داشته باشند و آن را عزيز دارند و بگو : اينجا چهار ركعت نماز بخوانند، كه دو ركعت اول به عنوان تحيت مسجد است، به اين ترتيب:

« قُلْ هواللّه اَحد » در هر ركعت بعد از حمد هفت مرتبه و تسبيح ركوعها و سجودها هر يك هفت مرتبه است.
و دو ركعت دوم را به نيت نماز صاحب الزّمان (عليه السلام) بخوانند، به اين ترتيب در هر ركعت در سوره  حمد  « اياك نَعبد و اياك نَستَعين » را صدبار بگويند و تسبيح ركوعها و سجودها را نيز هفت مرتبه تكرار كنند و نماز را سلام دهند بعد از نماز تسبيح حضرت زهرا (سلام اللّه عليها ) را بگويند و سپس سر به سجده گذارند و صد
مرتبه صلوات بر پيغمبر و آلش بفرستند سپس فرمود:

کسی كه اين دو نماز را در اينجا بخواند، مثل كسى است، كه در كعبه نماز خوانده است.

وقتى اين سخنان را شنيدم با خودم گفتم : كه محلّ مسجدى كه متعلّق به حضرت صاحب الزّمان (عليه السلام) است همان جائى است، كه آن جوان با چهار بالش نشسته است.
به هر حال حضرت بقية اللّه (عليه السلام) به من اشاره فرمودند كه: مرخّصى، من از خدمتش مرخّص شدم، وقتى مقدارى راه به طرف منزلم در جمكران رفتم، دوباره مرا صدا زدند و فرمودند:
بزى است « جعفر كاشانى چوپان » در گله ى گوس فندان كه تو بايد آن را بخرى، اگر مردم ده جمكران پولش را دادند
بخر و اگر هم آنها پولش را ندادند، باز هم از پول خودت آن بز را بخر و فردا شب كه شب هيجدهم ماه مبارك رمضان است، آن بز را در اينجا بكش و گوشتش را اگر به هر بيمارى كه مرضش سخت باشد و يا هر علّت ديگرى كه داشته باشد، بدهى خداى تعالى او را شفا مى دهد و آن بز ابلق، موهاى زيادى دارد و هفت علامت در او هست كه سه علامت در طرفى و چهار علامت ديگر در طرف ديگر او  است.

باز من مرخّص شدم و رفتم، دوباره مرا صدا زدند و فرمودند:
ما هفتا د روز، يا هفت روز ديگر در اينجا هستيم (اگر بر هفت روز حمل كنى شب بيست و سوم مى شود و شب قدر است و اگر بر هفتاد روز حمل كنى شب بيست و پنجم ذيقعده است، كه شب بسيار بزرگى است). (دحو الارض روی است که زمین از آب خارج شد و گفته می شود نخستین نقطه که از آب خارج شد کعبه و مکه بود.)
به هر حال مرتبه ى سوم از خدمتشان مرخّص شدم و به منزل رفتم و تا صبح در رفتم و قصه را براى « على المنذر » فكر اين جر يان بودم صبح نمازم را خواندم و به نزد او نقل كردم و علامتى كه از امام زمان (عليه السلام) باقى مانده بود در محلّ مسجد سيد » فعلى زنجيرها و ميخهائى بود كه در آنجا ظاهر بود ديديم، سپس با هم خدمت رفتيم وقتى به درِ خانه ى آن سيد جليل رسيديم، ديديم « ابوالحسن الرّضا خدمتگزارانش منتظر ما هستند.

اول از من پرسيدند: تو اهل جمكرانى؟
گفتم: بله.
از سحرگاه منتظر شما است. « سید ابوالحسن » : گفتند
من خدمتش رسيدم سلام كردم، جواب خوبى به من داد و به من احترام گذاشت و قبل از آنكه من چيزى بگويم فرمود : اى حسن مثله ! شب گذشته در عالم رؤيا شخصى به من گفت : مردى از جمكران به نام حسن مثله نزد تو م ى آيد، هر چه گفت حرفش را قبول كن و به او اعتماد نما كه سخن او سخن ما است و بايد حرف او را رد نكنى من از خواب بيدار شدم و از آن ساعت تا به حال منتظر تو هستم!
من جريان را مشروحا به ايشان گفتم.او دستور داد اسبها را زين كنند و ما سوار شديم و با هم حركت كرديم و به را ديديم كه با گله ى گوسفندانش در كنار « جعفر چوپان » نزديك ده جمكران رسيديم با جميع خصوصياتى كه فرموده « بز » راه بود من ميان گوسفندان او رفتم، ديدم آن بودند در عقب گله ى گوسفندان مى آيد آن را گرفتم و تصميم داشتم پول آن را بدهم و را در ميان « بز » قسم خورد كه من تا به امروز اين « جعفر چوپان » . را ببرم « بز » گوسفندانم نديده بودم و امروز هم هر چه خواستم او را بگيرم نتوانستم ولى نزد شما

مال من نيست! « بز » آمد و آن را گرفتيد و اين را به محلّ مسجد فعلى بردم و او را طبق دستورى كه فرموده بودند كشتم « بز » من را حاضر كنند و مطلب را « حسن مسلم » : دستور فرمودند كه « سيد ابوالحسن الرّضا » و به او فرمودند و او هم منافع سالهاى گذشته ى زمين را پرداخت و زمين مسجد را تحويل داد.

ن « سيد ابوالحسن الرّضا » مسجد را ساختند و سقف آن را با چوب پوشانيدند و زنجيرها و ميخهائى كه در آن زمين باقى مانده بود، در منزل خود گذاشت و به وسيله ى آن بيمارها شفا پيدا مى كردند.
من هم از گوشت آن بز به هر مريضى كه دادم شفا يافت.
آن زنجيرها و ميخها را در صندوقى گذاشته بود و ظاهرا « سيد ابوالحسن الرّضا » بعد از وفاتش وقتى فرزندانش مى روند كه مريضى را با آنها استشفاء كنند، مى بينند كه مفقود شده است!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


هفت × هشت =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>




PRChecker.info